اولین دونه های برف که باریدن گرفت، سرتاپام زمستونی شد...
دلم شکفت از رحمت الهی و دستام پرشدن از یه عالمه زمستون…
امتحانا که پس و پیش شد، آسمون از قد منم کوتاه تر شد...
و من با یه عالم ذوق،توی تقویم دلم نوشتم:
«به یمن ورود ننه سرما ،تا اطلاع ثانوی کسب فضیلت و معرفت تعطیل!!»
...
...
اما انگاری این ننه سرما بد جوری جا گرم کرده و هوای رفتن نداره !!!
دامن سپیدشو ،پهن زمین کرده و خیال جم کردنم نداره!!!
اصلا نمی دونه که دل من لک زده برای مکتب خونه ی عالیه و لوح و قلم...
چه می دونه دلم واسه خسرو شیرین و تانژانت ˚45 تاب تاب می کنه ...
واسه الگوریتم کلونی مورچه و وقفه شماره n ام اسمبلی...
واسه میرزا ترکه که منفی می ده و می گه منفیا رو تاثیر نمی دم(!)
و میرزا بداخلاقه که نمی شه سر کلاسش جیک زد...
واسه عروس خانوم و ننجون و رقیه خاتون و ننه حسن…
واسه مارمولک، و منزوی و ...
واسه ی اتولای قراضه ی خط مکتب خونه ...
واسه در و دیوار و نیمکت و جامدات و نباتات...
واسه ی…
واسه..
پ.ن:خوب می شم…
دل نوشته ی دختر بارانی در 28 دي 1386 ساعت مه گرفته ی00:05